ســـــــلــول6

(شعر و داستان)

 
آخرین پست من
نویسنده : هم سلولی ها - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢
 

با سلام به همه ی دوستان عزیز و دشمنان خیلی عزیز.
این آخرین پست من تو این وبلاگه.
وقتی نتونی خیلی چیزا رو تو زندگیت عوض کنی ,اونوقت مجبوری چیزایی مثل وبلاگتو عوض کنی.4 سال از عمر این وبلاگ میگذره ولی همیشه مثل الان اینجوری سوت و کور نبوده.تو این 4 سال منو علی ,کلی قدمون بلند تر شده.دیگه 2 تایی تو این سلول جا نمی شیم.من هم علاقم به یه سلول واقعا انفرادی بیشتر شده.اگه یه روزی به سرم زد وبلاگ داشته باشم,حتما آدرسشو تو این وبلاگ می زارم.از همه ی اونایی که به این وبلاگ اومدن تا داستان های علی رو بخونن,ولی شعر های منو دیدن,معذرت می خوام.همینطور اونایی که بیشتر از 1 ساله تو این وبلاگ شعری از من ندیدن.امیدوارم علی تو این وبلاگ به کارش ادامه بده و موفق باشه.بدرود


                                                                                رسول رستمی


 
comment نظرات ()
 
 
هشت - هشت - هشتاد و هشت
نویسنده : هم سلولی ها - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

قبل اینکه ما مثلن بچه تر ها باشیم .صحبتش شده بود . میثم می گوید : پیشنهاد من بود .شاید حسین ضیافتش را نوشته بود . اسمش همین بود؟ بعد که ما چشممان به ساختمان تام پلا افتاد . چند بار از این و آن شنیده بودیم . آنوقتا سید سرباز بود . مجید دبیر جلسه بود . ما که آمده بودیم جمعیت کمتر شده بود . اما هنوز برای خواندن داستان باید نوبت می گرفتی و توی صف می ایستادی.پیش خودم فکر می کردم ....اوه هشت سال بعد کی زنده است کی مرده .اصلن کی یادش می ماند . قرار این بود که اعضای انجمن ٨/٨/٨٨ ساعت ٨ احتمالن شب!!!! میدان طالقانی قائمشهر دور هم جمع شوند . توی این سالها چند نفری که قدیمی تر بودند و با ما ماندند چند بار تکرار کردند . بعد ٨۴ احتمالن هر گز تکرار نشد . چون از آن آدمها فقط دو یا سه نفر ماندند . حالا این وعده دیدار نزدیک شده . دلم می خواد بدونم کیا میان...میتونم حدس بزنم .... میشه یه داستان کلیشه ای باهاش نوشت!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
تپورستان
نویسنده : هم سلولی ها - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
 

این وبلاگ دیگر به وبلاگ شعری ما دو هم سلولی تبدیل شده . با توجه به مشکلاتی که رسول داشت و خوب طبیعتن وقت کمتری می گذاشت ( شما بخوانید وقت نمی گذاشت) و فعالیت من در وبلاگ های داستانی دیگر مثل پاتوق ادبی به آدرس:  patogheadabi.comو حلقه ادبی :dastankotah.blogfa.com  ،سلول مان کمی سوت و کور شد . در این مدت بودند دوستانی که به ما لطف داشته و با حضور مداوم خود ما را به نوشتن در این زندان خود ساخته ( من و رسول معتقدیم دست های زیادی در کار بودند ) ترغیب کرده اند . خوب مدت زیادی است که سلول با داستان به روز نشده است .گرچه گرایش یکی از ما دو نفر به روایت و داستان است با اینهمه به همان علتی که خدمتتان عرض شد این اتفاق نیفتاد . مدتی است که به فولکلور و فرهنگ عامه مازندران علاقمند شده ام و فکر میکنم اغلب افسانه های که ما در مازندران داریم و یا حتی خرافاتی که در فرهنگ ما وجود دارد بدجوری داستانی است و این موضوع بیش از اندازه قلقلک ام می دهد تا کاری برای فرهنگ عامه سرزمین پشوتن ها ( آدمهای با بدن های پر مو ) انجام دهم . از قضا این فکر تنها در حد یک ایده است و هیچ چارچوب و یا اینکه از کجا باید شروع کنم ندارم . این مقدمه را خدمتتان عرض کردم تا بگویم قصدم اینست که هر چند روز یکبار بدون داشتن ایده ای پای این مانیتور بنشینم و شروع کنم به نوشتن داستانی یا که رمانی به نام این سرزمین یعنی تپورستان . شاید در حال حاضر موفق به انجام این کار نشوم ولی بعد ها میتوانم از همین یادداشت ها استفاده کنم و این کار را انجام دهم . ضمن اینکه یادداشت ها بازنویسی نمی شود و من فی البداهه می نویسم بنابر این حتمن اشکال نگارشی و یا ... خواهد داشت ضمن اینکه شاید در طول نوشتن دست به تغییر رویدادها و یا اسم ها بزنم . همانطور که می بینید کار ی که می خواهم انجام دهم  یک امتحان شخصی است و مطمینن نیاز به رهنمود های شما دوستان عزیز دارم .

پارت اول:

چوبه ی دار را وسط میدان گاهی کولم (1)برپا کردند  . ماه بانو کنار مغازه ی میرزا ایستاده بود و به طناب داری نگاه می کرد که دقایقی بعد برگردن پسرش هژبر قرار می گرفت . چارقدش را به کمر بسته بود و هشت انگشت دستش را لای چارقد فرو کرده بود و دو شصتش بیرون چارقد مانده بود . میرزا تکیه به دیوار کنار مغازه اش چپق می کشید . مردم گروه گروه به سمت میدان گاهی می آمدند .بین اهالی چو افتاده بود که کار صفدر است و برای خوش خدمتی ، طناب را هم صفدر بر گردن هژبر خواهد انداخت. ماه بانو این حرف را  شب قبل شنید . چارقد به سر گذاشت و نصف شب به خانه ی صفدر رفت. درب را چنان کوبید که صفدر خواب آلود پشت در گفت: مگه سر آوردی ... اومدم .

درب که باز شد صفدر انگار تازه از خواب پریده باشد ، دستی به صورت کشید .باورش نمی شد ماه بانو آنوقت شب دم درب خانه اش ایستاده باشد .

_ من مقصر نیستم...پسرت یاغی است ماه بانو .من هم اگه ...

ماه بانو مجالش نداد که جمله اش را تمام کند .تف انداخت روی صورتش و گفت: ای بی غیرت.

هژبر را که آوردند ،دیگر تمامی اهالی کولم در میدان گاهی بودند . زنان کودکان توی قنداق شان را هم آورده بودند ،تا آنها هم شاهد دار زدن هژبر باشند .کت بسته آوردندش .از پشت هلش میدادند تا از میان جمعیت عبورش دهند . میدان گاهی ساکت بود . هژبر نیاز نداشت بین جمعیت دنبال ماه بانو بگردد. می دانست مادرش درست کنار مغازه میرزا خواهد ایستاد .نگاهشان که بهم افتاد ،پسر نفسی بیرون داد که در آن هوای سرد پاییزی نقشش روی هوا ماند . مادر نه گریه کرد و نه چیزی گفت .تمام مدت چشم در چشم یکدیگر داشتند .تنها یک چروک بر چروک های صورت ماه بانو اضافه شد .چروکی که آرام و آهسته از کنار بینی اش راه خود را باز می کرد و چون رگی سیاه و کبود روی صورتش خطی به یادگار می گذاشت .صورتی که در جوانی مثل ماه شب چهارده می درخشید .ماه بانو فکر کرد کجای این پسر به من رفته است . بینی اش عین بینی خدابیامرز  پدرش است .چشمانش مانند چشمان مادربزرگ پدری ، درشت با موژهای بلند. ابروهای سیاه رنگش را ببین این دیگر از پدرم به ارث رسیده ،اما لبهاش به من رفته است. حتی صدایش هم به من رفته است.

درست زمانی که صفدر طناب دار را بر گردن هژبر انداخت و با لگد صندلی را کنار زد ، اهالی کولم صدای فریاد زنی را از جنگل های دور دست شنیدند.

پارت دوم:

پروانه ها به خانه ماه بانو هجوم آورده بودند . در خانه را که باز کرد یکی از آنها بر شانه ی چپ و دیگری بر شانه راستش نشست . چارقدش را از کمر باز کرد و انداخت روی نرده های ایوان . هر جا که می رفت پروانه ها تنهایش نمی گذاشتند. به طویله رفت باید سری به نازی می زد. نازی کف طویله نشسته بود و لب به غذا نزده بود .

_ تو که چیزی نخورده ای؟

نازی از جایش برخاست به علف های که امروز صبح ماه بانو برایش گذاشته بود خیره شد . _ بچه ات رو که زاییدی یادت هست ؟ مگه میشه یادت برود ؟

گفتند: شاید نازی تلف بشود . می دانست که نازی طاقت می آورد . آنوقت ها ، هر سه فرزندش بودند. تمام آنروز را تو حیاط مانده بود تا گاوش بزاید . حیاط را جارو کرده بود .بعد آب پاشانده بود .به باغچه پشت حیاط خانه رفته بود . برگهای زیر درختان را جمع کرده بود . هژبرش تیرماه سیزده به دنیا آمده بود . دم غروب دردش گرفته بود . صدای شادی مردم را می شنید .عروسی کی بود ؟ صدای کل کشیدن زنها می آمد . افتاده بود کنار پله ها . دده (٢) دستش را گذاشت زیر شانه اش و بردش توی اتاق.بعد مینا را فرستاد پی ابراهیم. ابراهیم با حلیمه خاتون آمده بود . هر سه فرزندش را حلیمه خاتون به دنیا آورده بود . گفت : آب گرم بیاورین . گفت : حوله بیاورید و لگن .

- مگرمی شود یادت برود ، پزشک هندی را آوردیم.

خندید .گفت: مگر من دامپزشکم

ماه بانو گفت : من نمیدانم چه هستی . همین یه گاو برام مانده .کسی رو هم ندارم .

اقوامش ترکمنی بودند . پدرش هر روز صبح می رفت و غروب بر می گشت و بیرون چادرشان می گفت : آهای دختر خان آب بیار

مادرشان آب می آورد و می ریخت روی دستهای همیشه خاک آلود پدر . بعد می آمد توی چادر و به متکا پشت می داد و می گفت : قلیون چاق کن، زن

یک روز هم آمد و گفت : قشون تفنگدار می خواهد .

بعد دوباره کام گرفت از قلیان .گفت: می خواهم بروم ، پول خوبی می دهند

مادرشان بافتنی می بافت و لام تا کام حرف نمی زد .گفت: نگران نباش ،ماه بانو هم خواستگار دارد .شکارچی است.

مادرش هر چند وقت یکبار سرش را بلند می کرد و آهی می کشید و دوباره دستهایش به شکلی کنار یکدیگر قرار می گرفت که گویی دارند یکدیگر را ماهرانه بهم می دوزند .

پ.ن١:کولم یک روستای قدیمی در مازندران بوده که در حال حاضر اثری از آن وجود ندارد پ.ن٢: در بعضی از مناطق مازندران به دختر بزرگتر خانواده می گویند دده


 
comment نظرات ()